بی خوابی

گاه نوشت های حسین مرادی

وقتا خیلی چیزا معنیشونو برات از دست می دن نمیدونی ناراحت باشی یا خوشحال. خوشحال از اینکه چیزای بی ارزش دیگه برات ارزشی ندارن و ناراحت از اینکه آخه دیگه چیزی نمونده. نمیدونم بخندم گریه کنم، داد بزنم یا خفه شم . حس یک زندانی محکوم به حبس ابد رو دارم . کاش اهل می و ساغر بودیم تا فراموش میکردم حس غربتی که تو این زندان داریم

باز آمدم چون عید نو تاقفل زندان بشکنم
و این چرخ مردم خوار را چنگال و دندان بشکنم

نه عزیزم، نه مولانا جان، گاهی وقتا چنگال  این چرخ از شعرای قشنگ تو نفوذش بیشتره

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٢٠ساعت ٤:٠٢ ‎ب.ظ توسط حسین مرادی Hosein Moradi نظرات () |