بی خوابی

گاه نوشت های حسین مرادی

با همسرم رفته بودیم خونه بابا مامانینای

من. مهمونی بود. محمود و دیدم.١٠ سال از من کوچیکتره. تقریبا ٢-٣ ساله بود که از دهات اومدن قم و مستاجر خونه ما شدن. تقریبا ٨ سالی طبق پایین خونه ما زندگی میکردن. بچه باحالی و خوشمزه ای بود. یاد اون دوران بخیر.

دیشب از من کلی سوال کرد. درباره سیاست و اوضاع سیاسی درباره دیانت و نسبتش با سیاست. منم افکار خودمو بهش تاحدی توضیح دادم و گفتم به نظر من اینجوریه. برام جالب بود یه بچه ١۶ سال چقدر قشنگ یوال می پرسید و به چه نکته های قشنگی توجه داشت. اشکالات و ابهامات حرف منو بهم میگفت. احترامم نسبت بهش خیلی بیشتر شد. فکر کنم این ماجراهای دوساله اخیر خیلیا رو به فکر واداشته و باعث شده سوالای مهمی براشون پیش بیاد.

البته بگما اینکه اشکالات حرفای منو میگرفت یکم اعصابم خرد میشد اما به نقص خودم بیشتر پی میبرم.

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/۱ساعت ٥:٠٩ ‎ب.ظ توسط حسین مرادی Hosein Moradi نظرات () |