بی خوابی

گاه نوشت های حسین مرادی

وقتا خیلی چیزا معنیشونو برات از دست می دن نمیدونی ناراحت باشی یا خوشحال. خوشحال از اینکه چیزای بی ارزش دیگه برات ارزشی ندارن و ناراحت از اینکه آخه دیگه چیزی نمونده. نمیدونم بخندم گریه کنم، داد بزنم یا خفه شم . حس یک زندانی محکوم به حبس ابد رو دارم . کاش اهل می و ساغر بودیم تا فراموش میکردم حس غربتی که تو این زندان داریم

باز آمدم چون عید نو تاقفل زندان بشکنم
و این چرخ مردم خوار را چنگال و دندان بشکنم

نه عزیزم، نه مولانا جان، گاهی وقتا چنگال  این چرخ از شعرای قشنگ تو نفوذش بیشتره

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٢٠ساعت ٤:٠٢ ‎ب.ظ توسط حسین مرادی Hosein Moradi نظرات () |

خیلی وقته برای اینترنت پول ندادم یا دانشگاه وصل بودم یا سر کار

اما حالا که تو مسافرتیم خیلی دوست داشتم یه پست جدید بنویسم هر چند که برام خرج داشته باشه.

هتل گرون بودش ساعتی 2000 تومان

اومدم بیرون تو یه کافی نت اینجام باز گرونه ساعتی 1000

نمیخام بگم از طرف کجا اومدیم مسافرت چون باعث خجالته اما خداییش داره حال میده

واااااااای چهارشنبه باید از سمینارم دفاع کنم. درسا رو اوردم اینجا. خنده داره. امیدوارم به خیر بگذره. کارای پروژه که مثل همیشه عقب اوفتاده. همین طور کلی کار تو محل کارم سرم ریخته که باید انجام بدم

به ذهنم رسده باید حتما ADSL بخرم. تو نت زندگی بیشتر خوش میگذره تا دنیای واقعیت

یدونه لب تاپ دیگه هم باید بگیریم. نمیشه من تو نت سرک بکشم اما فاطمه بی نسیب بمونه.

خرجا بالاست.

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/۱۳ساعت ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ توسط حسین مرادی Hosein Moradi نظرات () |