بی خوابی

گاه نوشت های حسین مرادی

باید دیروز می نوشتم، کاهلی کردم

ناخودگاه ایدوئولوژی زده ی من  باور نداره که من هم یکی هستم مثل تمام آدمای دنیا.

ولنتاین رو دوست دارم چون برای تمام آدمای دنیاست.

ولنتاینو دوست دارم چون توش سعی میکنم هرچه بیشتر برچسب های که دیگران یا روزگار به من چسبونده رو بکنم و فردی باشم تو این دنیا

و لنتاینو دوست دارم چون یادم میندازه که این دنیا وطن منه و ساکنان او همشهریهای من

ولنتاینو دوست دارم چون توش به زنم میگم که "دوستت دارم"

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/٢٦ساعت ٥:٥۳ ‎ب.ظ توسط حسین مرادی Hosein Moradi نظرات () |

این روزها حال و هوای انقلاب دوباره به سراغ خاورمیانه آمده و مردم در خیابانها دنبال تغییرات بزرگ هستند تا شاید آینده بهتر شود؟؟؟

ماندلا! در ذهن من تو بزرگترین مصلح دنیای معاصر هستی. انقلاب تو و مردم تو بوی انتقام و خون نمی داد. بوی تکبر و خودبزرگ بینی و حذف نمی داد. هیچ گروهی با انقلاب تو سرنگون نشدند بلکه همه عزیز شدند. انقلاب تو انقلاب نبود بزرگترین اصلاح بود.

این سخن تو همیشه در گوش من است که "به آزادی نخواهیم رسید مگر اینکه بخشش را بیاموزیم"

و بخشیدی حتی شکنجگران بیرحم را


 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/۱٩ساعت ۳:٥٩ ‎ب.ظ توسط حسین مرادی Hosein Moradi نظرات () |

وبلاگ دوستان رو داشتم میخوندم. بعضی وقتا چیزایی میخونی که به دلت واقعا می چسبه این یکی از اوناست :

هر وقت خوش که دست دهد مغتنم شمار

کَس را وقوف نیست که انجام کار چیست

آدرس وبلاگ قشنگش رو توی پیوندها اضافه کردم

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/۱٩ساعت ۳:٢٧ ‎ب.ظ توسط حسین مرادی Hosein Moradi نظرات () |

برای ١٢ بهمن یه مطلبی نوشتم. در مورد تفاوت فکر امروز ما با حرفای اون موقع. یکی از دوستان بهم توصیه کرد تا تو وبلاگ حرفای سیاسی نزنم تا احیانا مشکلی ایجاد نشده. داشتم فکر میکردم من که حداقل نصف فکرام در رابطه با مسائل سیاسیه، تو اینجام نمیتونم اونجور که دلم میخاد و فکر میکنم درست هستش، بنویسم.

فعلا باید همینجوری سپری کرد و ناامیدانه امیدوار باشیم که "شاید آینده از آن ما"


نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/۱٧ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ توسط حسین مرادی Hosein Moradi نظرات () |

تیم ملی باخت. به همین راحتی. اما چندتا چیز

جالب وجود داره که گفتنش خالی از لطف نیست :

1) اینکه اصلا برای خیلیا مهم نیستش که تیم ملی ببازه یا ببره، منطورم اینکه هیچ حسی ندارن. خود من یکی از اینا هستما. از حذفش اصلا ناراحت نیستم. از برد ژاپن بیشتر خوشحال میشم تا ایران. شاید اثرات وضعیت سیاسی ایران هستش که باعث همچین احساسی تو منو امثال من پیدا بشه. یک نوع غریبگی با خیلی چیزا. بعضی وقتا فکر میکنم فردوسی چه ابله بوده که گفته :
چو ایران نباشد تن من مباد   به این بوم و بر زنده یک تن مباد

2) رییس فدراسیون فوتبال شخصیت جالبی داره. البته فکر کنم اصلا شخصیت نداره یعنی شخصیتی برای خودش قائل نیست. فقط به فکر اینکه چطور بتونه حرفای رئیسشو گوش کنه فقط. هرکسی چیزی گفت و یا اتفاقی افتاد هیچ عیبی نداره. مهم رئیسه. البته افراد شبیه به این زیادن تو سیستم مملکت ما.

3) قطبی هم موجود جالب هستش. چرا اینقدر وعده و وعیدای الکی میداد؟ یادمه کلی از شخصیتش تعریف میکردیم. چی شد؟



نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/٥ساعت ۱:۳٥ ‎ب.ظ توسط حسین مرادی Hosein Moradi نظرات () |

با همسرم رفته بودیم خونه بابا مامانینای

من. مهمونی بود. محمود و دیدم.١٠ سال از من کوچیکتره. تقریبا ٢-٣ ساله بود که از دهات اومدن قم و مستاجر خونه ما شدن. تقریبا ٨ سالی طبق پایین خونه ما زندگی میکردن. بچه باحالی و خوشمزه ای بود. یاد اون دوران بخیر.

دیشب از من کلی سوال کرد. درباره سیاست و اوضاع سیاسی درباره دیانت و نسبتش با سیاست. منم افکار خودمو بهش تاحدی توضیح دادم و گفتم به نظر من اینجوریه. برام جالب بود یه بچه ١۶ سال چقدر قشنگ یوال می پرسید و به چه نکته های قشنگی توجه داشت. اشکالات و ابهامات حرف منو بهم میگفت. احترامم نسبت بهش خیلی بیشتر شد. فکر کنم این ماجراهای دوساله اخیر خیلیا رو به فکر واداشته و باعث شده سوالای مهمی براشون پیش بیاد.

البته بگما اینکه اشکالات حرفای منو میگرفت یکم اعصابم خرد میشد اما به نقص خودم بیشتر پی میبرم.

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/۱ساعت ٥:٠٩ ‎ب.ظ توسط حسین مرادی Hosein Moradi نظرات () |